یه تیکه از قلبم...

.a.a
+نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳٩٤ساعت٧:۱٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ته دل...

ته دل یعنی کجا دقیقا؟

من چرا جاشو بلد نیستم؟؟؟؟ میگن دعاهای از ته دل براورده میشه..

من بلد نیستم و صدام از گوش های خدا دورررر...

اگه آدرس ته دل و دارین خواهش میکنم یک بار از اونجا منو دعا کنید....

+نوشته شده در ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت٥:٤۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
آرزو...

معجزه رخ میدهد... هربار که نگاهت به نگاهم برخورد میکند....

حتی برای صدمی از ثانیه هم که باشد مرا بس است.... معجزه رخ میدهد.... خدای عزیزتر از جانم نگاهت آرزوست.............

+نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ساعت٥:٥٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
آشوب...

چقدر راحت میتوانی بهمم بریزی با حتی صدایی....

از دست رفت دلم در تک تک کلماتی که هیچ ربطی به حال دلم نداشت...ولی.....

لحنت حال دلم را خوب میدانست....

زدی و آشوب کردی و رفتی............

+نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت۸:۱۸ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
حواست...

حواست به من باشد...

ذره ایی از تو برای متلاشی کردنم کافیست....

+نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت۸:۱٦ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تغییر...

 

 

دیر یا زودش را نمیدانم...فقط میدانم خوب است!!

فقط میدانم به سرعت عجیبی مشغول به تغییرم......

و چقدر دوست میدارم این تغییرات را.....!!!!

+نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳٩۳ساعت٦:۱۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

شروع دوباره!!!!!!

+نوشته شده در ٢۸ مهر ۱۳٩۳ساعت٥:٤۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

شنیده بودم پایان شب سیه سپید است...در اوج نگرانی هایم هم همین حرف حالم را بهتر میکرد که به زودی این شب لعنتی جایش را به سپیدی صبح میدهد و همه ناراحتی هایم تمــــــــــــــــــــــــام!!!

اما...اما ...امـــــــــا...

این حرف هم مانند هیچ کدام از قانون ها و حرف ها و رابطه های این دنیای سرد درست نبود....

پایان شب سیاه من سیاه تر شد و سپیدی صبح شد سراب!!!

مگر نقطه ضعف من چه لطافتی دارد که دست نوازشت را از سرش برنمیداری خدا؟!

 

+نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت۱٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

این بدون ِ تو بودن ها کار دستم می دهد آخر...

+نوشته شده در ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت٧:٠۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

به خدا گفتم...گفتم دیگر از من هیچ چیزی باقی نمانده است حتی غرور...

گفتم بداند تا با وضوح بیشتری بداند چه حالی دارد تموم این روزهای به ظاهر خوبم که فقط خودم میدانم چه عذابی را یدک میکشم...

چیز زیادی بود آرامش؟کمی فقط کمی خنده ی از ته دل؟زیاد بود؟؟؟

دلم تنگ می شود واسه حال ِ خـــــــــــــــوب!حال واقعا خوب نه تنها به ظاهر...

به خدا گفتم وقتی خیلی ناگهانی با شنیدن حرفی از غم زیاد قلبت درد میگرد یعنی چه...

گفتم وقتی بغض تو گلو خونه کرده خنده ی زورکی یعنی چه...

گفتم ....

گفتم تا من فراموش کرده اش را به یاد بیاورد...گفتم...

+نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت۸:٤٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

وقتی نیستی...خاطراتت اینجا چه غلطی میکنن؟!!!

همون طوری که خیلی بی صدا خودت را از زندگی من بیرون پرت کردی خاطراتت هم راهی کن...

آزاردهنده شده تموم لحظه ها....

+نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

سرم گیج می رود...

هنوز هم...

سر دردها و سرگیج های عجیــــــــــــــــــب ...

هنوز هم...

سرم گیج میرود ...

خستگی را می شود از چشمانم خوند... فقط نمیدانم چرا همه بی سواد شدند ...

از این روزها دلگیرم...

سرم گیج میرود...

و حواس نداشته ی هیچکسی به حال عجیــــــبم پرت نمی شود....

+نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

دلتنگی برای تو چه عذاب شیرین ملال آوری است...

دلتنگتــــــــــــــــــــــم............

 

+نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت٧:۱٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

هیچکسی نمی فهمد و نخواهد فهمید که چه بر سر روزها و شبهای من آمد.............

+نوشته شده در ٢٥ آذر ۱۳٩٢ساعت۱٠:٢٤ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ادامه بده...

ادامه بده... همین طور ادامه بده به این نبودن ها .....

از یاد بردنت سخت است اما با این اوضاع کم کم ساده میشود...ساده تر از آن چیزی که فکرش را بکنی...

ادامه بده به این نبودن ها...هیچ اشکال ندارد...فراموش کردنت هم مثل هر کاری فقــــــــــط اولش سخت است....

ادامه بده.........

+نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱٢:٠۸ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

به راحتی آب خوردن رفت تا تمام کند تمامی دوست داشتن هایم را...

رفت تا باور کنم دوست داشتن در این زمانه،بازی ِ تلخ حوصله بَری است...که از اول هم بازنده اش به طور تابلویی مشخص است...

 

 

+نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
حرام...

از تو گفتن بی فایده است وقتی تو وصلی به دنیای خیال من و قصد پا گذاشتن به دنیای واقعیت را نداری حتی برای لحظه ایی...

از تو گفتن چه فایده دارد وقتی فقط و فقط حبس خیال و فکرم هستی ...وقتی دستانم بی گناه محکوم به دوری از دستانت شدند و از نبودت پرپر میزنند و تو... و تو حتی ککت هم نمیگزد که چه بر سر روزها و شبهایم میآید با این خیال ابدیت در خیالم...با این نبودن هایت در کنارم...با این جاهای خالیت که هر جا و هر لحظه حس میشود،حتی آن لحظاتی که به دروغ به همه میگویم فراموشت کردم...

از تو گفتن را،به یک مرجع تقلید بگو حرام اعلام کند!! ... شاید دیگر دلم از تو نه بگوید و نه بشنود... گفتن از تو فقط دلتنگی به بار میآورد و بـــــــــــــــس!!!!

 

+نوشته شده در ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت۱:٤٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
مبارک...

دوباره دیدم فصل روییدن را...

دوباره من بودم در این نو شدن ها...

دوباره سهمی از داشتن یک ماهی کوچک قرمز نصیبم گشت...

و دوباره نغمه ی بهار را زمزمه کرد آسمانم...

مبارک است دیگر؟قرار است باشد...

مبارک است تمام لباس های نویی که بر تن میکنی دنیای من... تمام این لحظات نو!

من هم نو شدن را با تو مشق میکنم..........

مبارک است نو شدن من و تو...............................

 

+نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت٧:۱٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
فرار...

دور و برم شلوغ و دلم تنهاترین است....

سعی در فرار از این ثانیه ها تاثیری هم بر دور شدنشان از من دارد؟؟......

+نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت٩:۳٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خیره..

خیره؟؟... زُل؟؟...... نـــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

نه نه! من راضی به زحمت شما نیستم....فقـــــــــــــــط یه گوشه ی نگاه هم کفایت میکند....به حال این روزهایم یه گوشه ی چشمی بنداز خدا...

نگاه های خیره ات را به آن عزیز دردانه های نمیدانم چی بنداز و اصلا هم فکر ِ دل ما رو نکن...نه به فکر من نه به فکر دل حسودم باش.... اصلا هم به ما ربطی ندارد.....

گوشه ی نگاهت آرزوست!!!....................

+نوشته شده در ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤٥ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
زمان...

زمان دقیقا کِی می خواهد اقدام کند برای کمک کردن ِ به من در فراموش کردنت؟؟!!!

پس چه میگفتند آنها که با گذشت زمان همه چیز حل میشود؟...

کِی فرا میرسد لحظه ی محو شدنت در خاطرات؟!

تلخ شده است دیگر حضور گاه و بی گاه یادت بدون لحظه ای لمس بودنت... زمان کِی تورا از یادم پَر میدهد؟!... کِی به خاطره ها سپرده میشوی؟...کِی خواهد آمد آن روزی که با کمی مکث به یاد بیآورم اسمت را،چه برسد به ثانیه ثانیه ی خاطرات بودنت...

حل شده ام در تو گویی...به زمان بگو اقدام کند.....................

     

+نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
سخته...

 

قبول کن....سخته!!! بالا برری پایین بیای میگم سخته!!شوخی که نیست واسه یه دلی همه چی باشی بعد بخوای دیگه نباشی!.. منم خیلی ساده با این قضیه کنار بیام..... آقا جون جا مونده تو دلم ...همه چیت!!!نگاهت...خنده هات... دســــــــــــــتات!!یه کمم صدات!!

سخته همه ی اینا باشن و تو بخوای به زوووووورر ندیده بگیریشون...نشونه هاتم هی به بهونه های مختلف و سر هر چیزی سرک بکشن تا به باد بره تو ثانیه ایی همه ی تمرین هایی که برای از یاد بردنت میکردم....

سخــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــه!!!قبول کن....

+نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:۳٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

 

من چرا تو بعضی از وبای پرشین بلاگی نمیتونم کامنت بذذرم؟؟؟

دختر دهاتی جونم اگه میای و اینجارو میخونی بدون یکی از وبلاگایی که واقعا دوسش داشتم و دارم وب خودته...خیلی خوشحال شدم که از نوشته هام خوشت میاد ولی اصلا دوست ندارم با اومدن به وبم حس ناراحتی و افسردگی داشته باشی...بعضی وقتا حس و حال دلم یه طوری میشه که فقط راه علاجش نوشتن حرفهای دلمه...اینجا دلنامه ی منه... تمام حرفای دلم و اینجا مینویسم....خودم و کشتم واست کامنت بذارم نشد گفتم اینطوری بگم بهت که منم به وبت سر میزنم...بی مرام نیستم ...کلی هم دوستت دارم

+نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت٥:٠٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
به سلامت...

 

      چقدر ابله بودم...چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر......!!

بی دلیل و به دور از هر قانون نانوشته ایی دوستت داشتم...و پیش ِ بدیهایت بی درنگ خودم را می سپردم به آن راه...!

بد بودن با تو و دوست نداشتنت حکم ِ گناه کبیره بود برایم اصلا.....خوش خیال بودم که گمان میکردم حس هایمان همسوست باهم اما...نبود...و این را دیر فهمیدم....

در این بیست و خرده ایی سال که دچار دوست داشتنت بودم نفهمیدم که مبتلا به خریت محض هستم... نفهمیدم برای کسی حاضر به مُردنم که،حتی پشیزی هم به فکر حال و روزم نیست چه برسد به اینکه بخواهد تب کند برایم...

کاش زودتر از این خود ِ واقعیت را نشانم میدادی...باورش سخت است اما شدت تنفر یکباره ام از تو، چنان بخش بخش وجودم را پُر کرده که گویی از اول هم دوست داشتن و مُردنی در کار نبود....

به سلامت...خوش آمدی...دیگر هیچ وقت به این حوالی بازنگرد....اینجا دیگر چشمها باز ِهستند و قلبها پلمپ...دیـــــــــر،اما آخر با تمام وجودم درک کردم،خوبی در این زمانه به هیچکس نیآمده... حتـــــــــــــــــی به شمای یک زمان عزیز..!!

                 

 

                   به سلامت.....خوش آمدی...........................

+نوشته شده در ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
قدیم ها...

 

یادم است قدیم ها،دل به دل راه داشت... خبرهایی هم از تله پاتی بود....

 الان دیگر این ها هم تحریم شدند گویا...هیچ خبری از این ها نیست دیگر یا شاید از اولش هم خبری از اینها نبود...

کاش حداقل از همان اولش مادرانه به من میگفتند که فقط شنونده ی اینها باش و باورشان نکن تا این چنین نشود حالم..

بر باد رفت دلی که به دلت راهی نداشت و من گمان میکردم بالاخره راهی خواهد یافت......به خطا.....

+نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تنها..

 

 

زمان هایی تنهایی،تنها راه چاره است... تنها ...بدون حضور حتی آنهایی که بهشون عزیزترین ها را می گویند..............

+نوشته شده در ٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱:٢۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پرچم سفید...

 

 

فکرش را هم نمیکردم وارد این بازی شوم... بازی بزرگی که حریفهایی این چنین بی رحم را با من در اندازد .. ضیف نیستم پایش بیافتد با تمام دنیا در می افتم امـــــــــــــــــا الان که آواره های دنیا را رو سرم حس میکنم توقع جنگیدن را از من نداشته باش... هیچ امیدی به بُردم که هیچ حتی به زنده ماندنم هم نیست در این بحبوحه ی نفس گیر...

نمیدانم....

نمیدانم...تاوان چیست این روزها و شبهای سرد و طوفانی که یک ثانیه اش مثل سالیست و قصد دل کندن از من را ندارند.. خسته تر از آنم که حتی فکرش را کنی... تمامش کن... پرچم سفیدم خیلی وقت است که بالاست.....تمامش کن.... 

+نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت٦:٥٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
آغوش..

 

در آغوش میگیرمت...سفت سفت...می خواهم از ته اعماق دلم حست کنم... چه حس خوبی و آغوش تو پرتاب میکنه به جونم...

          سفت تر می فشارمت.......

+نوشته شده در ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت۱:٢۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

        

 

          من به تمام دوستای پرشین بلاگیم سر میزنم،ولی به خدا هر وقت میخوام کامنت بذارم نمیتونم.ناراحت فکر نمکنید من بی معرفتم نمیتونم دیگه برای وبلاگهای پرشین بلاگ کامنت بذارم..چرا؟؟؟

+نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت٧:۳٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
با نگاه...

بیا مهربان تر باشیم...نه فقط با دلها که با چشم ها هم...

         مهربان باشیم با نگاه ها که سرشارن از راز....از حرف... و از حس....

+نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت٧:٢۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
غوغا...

به بویت حساسم.....

     بوی تنت اینجا غوغا می کند......

چه خبر است اینجا...نیستی و هستی....حس میکنمت...میبینمت اما نه با دیدگان که با دلم....

                         هستی؟؟؟؟

                درست است احساسم.....

+نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱:٠٤ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خطای دید...

زاویه ی دیدم اشتباه بود.... میدانی؟؟؟هم من نشسته بودم.....هم تو روی سکویی ایستاده بودی .... بزرگ دیدن تو از سمت من خطای دید بود....

                         کوچکتر از آنی هستی که فکرش را بکنی............

+نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت٦:٢٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
وفادارای....

همه ی نگرانی ها و استرس هایم را رها میکنم اما آنها نه..... شده ماجرای سریش و یا همان کنه......بی درنگ چسبیده اند به من...و من به احترام این وفاداریشان خودم را به یک دوش آب سرد مهمان می کنم.....

+نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت٧:٤٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بالش...

دلم تنگ است به وسعت هق هق شبهای تنهایی...که تنها تکه بالشی سرت را در آغوش می گیرد و صدای دردت را در خودش حل می کند یک تنه...

+نوشته شده در ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت٦:٤٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
یک بار...

صدا بزن تنها یک بار اسمم را ... تا بشنوم از زبان تو با آن صدای ماهت چگونه تلفظ می شود حروف اسمم...

                                   صدا بزن...................

+نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت٦:٥٥ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
گیرنده...

در زیر این نگاه مهربان چه کاسه ایی زیر نیم کاسه ایی نهفته است؟؟خدا می داند...  نگاه های مهربانت مشکوک است ... در خوشبینانه ترین شکل ممکن هم مشکوک است آخر....

نمی دانم................

شاید این بار مشکل از گیرنده است ... شما به چشمانت نگیر.............

+نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت٦:٥٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خواسته....

خنده ی چشمانت...برق نگاه شادت....خندیدن های از ته دلت.............

                                           تمام خواسته ی این روزای من از زندگیست......

+نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
نگاه........

 

در سکوت ِ شب ها ،فریاد ِنگاهت خواب را از چشمانم می رباید...... و تا خود ِ صبح ذهنم را به یک نگاه سرگرم میکند...............

+نوشته شده در ٧ دی ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
استثناء...

میگویند هر کسی که بیشتر میخندد غم بزرگتری در سینه اش دارد....من به این حرف رسیده ام اما...از ته قلبم آرزو میکنم که این در مورد ِ توی ِ خوش خنده ی من صدق نکند..........

                    لطفا تو استثناءِ این حرف باش...................................

+نوشته شده در ٧ دی ۱۳٩٠ساعت۱٠:٠۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
دریغ...

دلم می خواست آسمان دستانم را میگرفت...

و هراز گاهی مرا به آغوش میکشید....

زمانهایی که دلم میگیرد.....

 

                                               ولی دریغ ...

که هر وقت دلگیرم زمین دهان باز میکند.... اما.... از دستان آسمان خبری نیست......

+نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
همدست...

                      دوستم نداره...

                                      دوستم داره.....

                                                 دوستم نداره....

                                                               دوستم داره.......

                            حتی گل ها هم شدن همدستت....

انقدر هم در این دروغ گفتن ها غرق شدن که هر بار در نبودت از آنها از حست پرسیدم ماهرانه و به دروغ گفتن که دوستم داری و دلم را پُر از حس و حال ِ خوب کردن... و خدا میداند که در دلشان چقدر به این حماقت و سادگی ِ من خندیدند........

+نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٤ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
قرار نبود....

قرار نبود این طور سر جنگ داشته باشیم با هم.....قرار نبود همیشه یکی در حال فرار باشد و دیگری به دنبالش و آخرش هم برسد به نرسیدن..... قرار نبود صدای خواستنم را در گلو خفه کنم تا شاید مبادا بگیرد دل نازک کسی ازاین خواسته ها.. قرار نبود من باشم و تو نباشی... تو باشی و من نباشم....قرار با هم بودن بود ....قرار نشکستن بود...اما شکستی......همه چیز را، حتی آنهایی را که رویشان مُهر ِ نشکن خورده بود..............

+نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت٧:۱٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
رفتم...

نیازی نیست برای به یاد آوردن من و پیدا کردنم،صفحه های مغزت را ورق بزنی و آلبوم عکس هایت را زیر و رو کنی...... نشانه ای از من نمی یابی دیگر...آن لحظات که در چشمانت بودم، تو مرا گم کردی و من رفتم ......رفتم تا بیابم جایی را که در آن قلبها برای بیاد آوردن در پی ِ جست و جوی بیرونی نباشند بلکه با اشاره ایی کوچک حتی نامربوط بیاد بیآورن همدیگر را..........

+نوشته شده در ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
نمیدونم...

نمیدونم چرا یه نشونه ازت حالم و انقد خوب میکنه........حتی شده یه خبر کوچک....

+نوشته شده در ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
هر لحظه...

دیگر فکر کردن به تو هم چاره ساز نیست...... باید باشی و در چشمانم نگاه کنی تا حالم رو به بهبودی رود........دیگر حتی خیالت هم آرامش بخش نیست الا بودنت ...باید باشی... کنارم...پیشم.....همش...هر لحظه....نگاه های خیره ی افسونگرت را می خواهم....................

+نوشته شده در ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت۸:٥٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
؟....

نمیدونم...به نظرت مشکل از کجاست....از منه ؟؟ واقعا نمیدونم.... وقتی مجبوری تنهایی یه راهی و بری ...وقتی رو کمک کسی نمیتونی حساب کنی...وقتی نمیتونی از کسی توقع داشته باشی...وقتی همه چی برای همه یه جوره و برای تو تنها یه جوره دیگه... وقتی باید تحمل کنی و تحمل کنی تا شاید یه روزی درست شه ....وقتی دلت تغییر میخواد و نمیشه ... وقتی.............. چی بگم آخه.............

 

                     جای من بودی چی کار میکردی...............

+نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پرواز...

تا رسیدن به تو تنها چند گام باقی مانده است...... قدم هایم را تندتر بر میدارم اما هنوز هم چند قدمی با تو فاصله دارم.... من به تو می رسم حتی شده با پریدن و پرواز............

+نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت۱٠:٢٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
فرق...

این بار مثل دفعات قبل نیست....همه چیز فرق میکند.. حتی نگاهم به تو............

 

+نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:٥٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ببار...

وقتی هوای ابری صبح این روزا از پنجره ی اتاق چشمک بارونم میکنه ،حالِ خوبم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم که بفروشم........

عاشق بارون و این هوای ابریه خوشگلم....انگار با باریدنش همه حسای بد و از من میشوره و دور میکنه.... عاشقتم بارون،ببار ...همین طوری ببار و آرومم کن...ببار عشقم........

+نوشته شده در ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چهار میخ...

می پندارم دلم را تنها باید در قامت تو به چهار میخ بکشم تا طعم عاشقی و دوست داشتن را به معنای واقعی بفهمد و لمس کند.......

+نوشته شده در ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت۸:٠۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خواب...

تو خواب و بیداری من حس میشی خیلی واضح.... انقد واضح که خودمم شک میکنم به واقعی یا خیالی بودنت .............

+نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چاپ هزارم....

این روزها دنج ترین ِ هر گوشه ایی را انتخاب میکنم... و در خلوت ترین نقطه ی ممکن، حالت نگاهت را،زمانی که چشمانم را اسیر کرده بودی،برای خودم به چاپ هزارم می رسانم.....

حس شیرین و سیری ناپذیری دارد این تکرار نگاه ها و حرفای تو، هر لحظه...و هر ساعت.................................

+نوشته شده در ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
حال ِ دلم....

راز چشمانت را دل ِمن خوب می فهمد... و می دانم که هر نگاهت چگونه آبی روی ِ آتش غم هایم میریزد و همه چیز را آرام و آرام تر میکند.... نگاهم میکنی و دلم را بیشتر به نامت میزنی ...بین تمام حسای شیرین ِدلم تنهاترین واژها را برمیگزینم تا اندکی از حال دلم را آن طور که باید،برایت توصیف کنند.... حال ِ دلم را خوب میکنی.... با هر نگاه ...با هر حضورت......................

+نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت۸:٥٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
شب نشینی...

به شب نشینی  ِچشمانم دعوتی... امشب را در کنار ِچشمانم بنشین و بمان تا پایانش،این شب را از برکت بودنت برپا کرده ام............

+نوشته شده در ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
گم...

در سیاهی شب گم میشوم، تا شاید سحری پیدا کند مرا چشمانت................

+نوشته شده در ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خ..س...ت...ه...

اون وقتا دیوار دلم انقدر نازک نبود که بخواد با هر ضربه ایی آوار بشه و راه نفس و ببنده... اون وقتا هر چیزی نمیتونست انقدر راحت اشک ِاز ته دل منو دربیاره..... اون وقتا ........................

حالا چرا اینجوری شدم........

بُریدم دیگه...از همه چی...از دنیا و آدماش...از خودم...از این رفتنهای بی مقصد.... مقصد و هم که مشخص میکنم نمیدونم چطوری یهو سر از کوچه ی بن بست درمیآرم یا اینکه یه تابلوی ایست گنده جلو راهم سبز میشه و بازم مقصد بی مقصد.......... خیلی خسته ام....خیلی.......................

+نوشته شده در ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:۳۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
روزی یک اشتباهی...

شاید این قصه دیگر خواندنش هم گناه باشد چه برسد به اینکه به یادش بیآوریم .... قصه ی روزی یک اشتباهی بی معناتر از آن است که ساعتها را به خواندن جزئیاتش سپری کرد.... به همین اختصار کفایت میکنم..........

         بودم.....بودی.....رفتی................

                                           خلاص...........

+نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
برزخ...

در برزخی که اسمش را رسیدن ِبه تو گذاشتم بی درنگ جهنم را تجربه میکنم... تکرار این جهنم ِبرزخی، در تک تک ثانیه های بی تو، امانم را می بُرد...نمیدانم که به کدامین گناه در آتش دوری تو میسوزم... و کدامین دلیل مرا این چنین به این جهنم گرفتار کرده است که قصد دل کندن از آن را ندارم ....

تا رسیدن ِ به تو راه زیاد است... و هر ثانیه اش بدون تو، سوختن ِدر آتش...   به جانم میخرم این رنج را،اگر بدانم حقیقتآ پایانش تویی.................

+نوشته شده در ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
امید=آرزو=انگیزه...........

در ستون گمشدگان روزنامه...با خط ِ درشت آگهی ِگمشده ی من با جای ِخالی ِتصویرش خودنمایی میکند....نمیدانم تا کِی باید به چاپ برسانم این آگهی را... چقدر زمان مانده تا دوباره بودنش.............

 

 "امیدم...عصر ِیک روز بارانی وجودم را ترک کرده و تاکنون به من بازنگشته است...اگر کسی خبری از امید گمشده ی من دارد با نشانه ایی، دلی را از ناامیدی برهاند "..........

 

 

+نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
دوری و دوستی...

شاید بودن های مداوم کار دستمان داد...شاید باید " دوری و دوستی " را رعایت میکردیم.. شاید باید جایی برای دلتنگی می گذاشتیم....

اما چگونه؟؟...چگونه این امر محقق میشود وقتی در کنارت هم، دلتنگ ِلحظه هایی هستم که تو نیستی..چگونه باید بودنت را کم میکردم از لحظه هایم،وقتی با تو ساعت ها مثل برق می گذشت و من چیزی از این گذر زمان را نمی فهمیدم....

    چگونه جایی برای دلتنگی بگذارم وقتی پُرم از دل تنگی برای تو.........

+نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تکاپوی بیهوده...

در بین پنجه های دیو ِتنهایی، قلبم معصومانه دست و پا میزند تا شاید راهی پیدا کند برای بودن.....در این جدل گاهی تنهایی و گاهی قلبم غلبه میکنن بر دیگری...من دیگر خسته ام از این تکاپوی بیهوده در این جدال بی فرجام.....پایان این بازی به کجا می انجامد؟.....

      نمیدانم...چاره ی قلبم انگار، آرام خفتن در میان پنجه های تنهایی ست..............

+نوشته شده در ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
غم...

غم را بخش میکنم...... غم.... یک بخش است... جای تعجب دارد که پس چگونه تمام بخش بخش ِ وجودم را فراگرفته است همین یک بخش...............

+نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چرا...

مگر نمی گویند چشم در برابر چشم؟؟؟؟؟؟

پس چرا چشمانت در برابر چشمانم قرار نمیگیرد........

+نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بخند...

لبخندت انقدر حس خوبی بهم میده که تمام خستگی های ِیه روزم و به سرعت ثانیه ایی از بین می بره.. می خندی و تو چال ِ گونه هات دلم و به دام میندازی و اسیرم میکنی....

         بخند که من به این اسارت محتاجم و میل به آزادی ندارم.....بخند.........

+نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٤٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ماه من....

عکست را چارچوب ِ پنجره قاب گرفته است...

چه زیبا بر دیوار ِ آسمان نقش بسته است تصویرت...از هر زاویه ایی می بینمت...تو هم خیره ایی به من....به خاطر ِ حضورت، تاریکی اتاقم جایش را به روشنی ِ مهتاب میدهد ...........دلتنگیم را با نگاهی به باد میدهی..................

                       این حکایت هر شب سالهای من است................

+نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بغض...

 بغض،تنها چاره ی دل ِشکسته ایست که خورده هایش مجال ِنفس کشیدن را،از آن گرفته اند.........

 

+نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤٥ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
عطر....

تنده..... بوی ِ عطرت و میگم.....

تو تک تک ِفضاهای خونه استشمام میکنم عطر تند ِ تنتو........

وغوطه ور میشوم درابر ِخیال ِتو، با عصاره ی عطرت..........................

+نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت٢:۱۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تعبیر...

تعابیرِ ِ زیادی می شود احساس کرد از این سکوت....

همهمه ایی در من پایکوبی میکند... قلبم یک چیز،عقلم یک چیز و چشمانم یک چیز ِدیگر را می گوید... هر کدام یک تعبیر از سکوتت دارند...

من را از این برزخ بِرهان...تنها خودت معنایش کن سکوتت را... و بگو که قلبم و تو تعبیر را به یک میزان بلدند...................

+نوشته شده در ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بازی...

به چشمای  ِهم خیره میشیم..از فاصله ی نزدیک..میگی هر کی زودتر خنده ش بگیره باخته...

و من مات ِ تماشای چشمات..به بهونه ی این بازی ِ کودکانه، نگات و برای ِچند دقیقه تمام و کمال تصاحب میکنم...

ازذوق ِچشمایی که به چشمام خیره مونده بی اختیار لبخندی حاکی از رضایت ِ قلبم، لبهامو پُر میکنه...مثل بچه ها ذوق میکنی و میپری هوا که: خندیدی...من بُردم..... تو خبر نداری از دلی که همیشه بازنده ی توء ِ ...

هنوز لبخند داره رو لبهام خودنمایی میکنه...حال ِدلم میگه ولی این دفعه رو انگار بدجوری من بُردم................

+نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پلک...

 آهسته.....آهسته تر از آنچه که فکرش را بکنی به خواب من سَرَک میکشند چشمانت...

و انقدر به من نزدیک میشوند که تصویر خودم را در آنها میبینم.....

تو پلک میزنی، و من دیگر ندارمت......آه به همین سرعت به پایان رسید عاشقی ِ چشمانم.....................

+نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت٥:٥٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()