یه تیکه از قلبم...

خواسته....

خنده ی چشمانت...برق نگاه شادت....خندیدن های از ته دلت.............

                                           تمام خواسته ی این روزای من از زندگیست......

+نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
نگاه........

 

در سکوت ِ شب ها ،فریاد ِنگاهت خواب را از چشمانم می رباید...... و تا خود ِ صبح ذهنم را به یک نگاه سرگرم میکند...............

+نوشته شده در ٧ دی ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
استثناء...

میگویند هر کسی که بیشتر میخندد غم بزرگتری در سینه اش دارد....من به این حرف رسیده ام اما...از ته قلبم آرزو میکنم که این در مورد ِ توی ِ خوش خنده ی من صدق نکند..........

                    لطفا تو استثناءِ این حرف باش...................................

+نوشته شده در ٧ دی ۱۳٩٠ساعت۱٠:٠۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
دریغ...

دلم می خواست آسمان دستانم را میگرفت...

و هراز گاهی مرا به آغوش میکشید....

زمانهایی که دلم میگیرد.....

 

                                               ولی دریغ ...

که هر وقت دلگیرم زمین دهان باز میکند.... اما.... از دستان آسمان خبری نیست......

+نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
همدست...

                      دوستم نداره...

                                      دوستم داره.....

                                                 دوستم نداره....

                                                               دوستم داره.......

                            حتی گل ها هم شدن همدستت....

انقدر هم در این دروغ گفتن ها غرق شدن که هر بار در نبودت از آنها از حست پرسیدم ماهرانه و به دروغ گفتن که دوستم داری و دلم را پُر از حس و حال ِ خوب کردن... و خدا میداند که در دلشان چقدر به این حماقت و سادگی ِ من خندیدند........

+نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٤ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
قرار نبود....

قرار نبود این طور سر جنگ داشته باشیم با هم.....قرار نبود همیشه یکی در حال فرار باشد و دیگری به دنبالش و آخرش هم برسد به نرسیدن..... قرار نبود صدای خواستنم را در گلو خفه کنم تا شاید مبادا بگیرد دل نازک کسی ازاین خواسته ها.. قرار نبود من باشم و تو نباشی... تو باشی و من نباشم....قرار با هم بودن بود ....قرار نشکستن بود...اما شکستی......همه چیز را، حتی آنهایی را که رویشان مُهر ِ نشکن خورده بود..............

+نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت٧:۱٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
رفتم...

نیازی نیست برای به یاد آوردن من و پیدا کردنم،صفحه های مغزت را ورق بزنی و آلبوم عکس هایت را زیر و رو کنی...... نشانه ای از من نمی یابی دیگر...آن لحظات که در چشمانت بودم، تو مرا گم کردی و من رفتم ......رفتم تا بیابم جایی را که در آن قلبها برای بیاد آوردن در پی ِ جست و جوی بیرونی نباشند بلکه با اشاره ایی کوچک حتی نامربوط بیاد بیآورن همدیگر را..........

+نوشته شده در ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
نمیدونم...

نمیدونم چرا یه نشونه ازت حالم و انقد خوب میکنه........حتی شده یه خبر کوچک....

+نوشته شده در ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
هر لحظه...

دیگر فکر کردن به تو هم چاره ساز نیست...... باید باشی و در چشمانم نگاه کنی تا حالم رو به بهبودی رود........دیگر حتی خیالت هم آرامش بخش نیست الا بودنت ...باید باشی... کنارم...پیشم.....همش...هر لحظه....نگاه های خیره ی افسونگرت را می خواهم....................

+نوشته شده در ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت۸:٥٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
؟....

نمیدونم...به نظرت مشکل از کجاست....از منه ؟؟ واقعا نمیدونم.... وقتی مجبوری تنهایی یه راهی و بری ...وقتی رو کمک کسی نمیتونی حساب کنی...وقتی نمیتونی از کسی توقع داشته باشی...وقتی همه چی برای همه یه جوره و برای تو تنها یه جوره دیگه... وقتی باید تحمل کنی و تحمل کنی تا شاید یه روزی درست شه ....وقتی دلت تغییر میخواد و نمیشه ... وقتی.............. چی بگم آخه.............

 

                     جای من بودی چی کار میکردی...............

+نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پرواز...

تا رسیدن به تو تنها چند گام باقی مانده است...... قدم هایم را تندتر بر میدارم اما هنوز هم چند قدمی با تو فاصله دارم.... من به تو می رسم حتی شده با پریدن و پرواز............

+نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت۱٠:٢٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
فرق...

این بار مثل دفعات قبل نیست....همه چیز فرق میکند.. حتی نگاهم به تو............

 

+نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:٥٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ببار...

وقتی هوای ابری صبح این روزا از پنجره ی اتاق چشمک بارونم میکنه ،حالِ خوبم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم که بفروشم........

عاشق بارون و این هوای ابریه خوشگلم....انگار با باریدنش همه حسای بد و از من میشوره و دور میکنه.... عاشقتم بارون،ببار ...همین طوری ببار و آرومم کن...ببار عشقم........

+نوشته شده در ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چهار میخ...

می پندارم دلم را تنها باید در قامت تو به چهار میخ بکشم تا طعم عاشقی و دوست داشتن را به معنای واقعی بفهمد و لمس کند.......

+نوشته شده در ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت۸:٠۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خواب...

تو خواب و بیداری من حس میشی خیلی واضح.... انقد واضح که خودمم شک میکنم به واقعی یا خیالی بودنت .............

+نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چاپ هزارم....

این روزها دنج ترین ِ هر گوشه ایی را انتخاب میکنم... و در خلوت ترین نقطه ی ممکن، حالت نگاهت را،زمانی که چشمانم را اسیر کرده بودی،برای خودم به چاپ هزارم می رسانم.....

حس شیرین و سیری ناپذیری دارد این تکرار نگاه ها و حرفای تو، هر لحظه...و هر ساعت.................................

+نوشته شده در ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
حال ِ دلم....

راز چشمانت را دل ِمن خوب می فهمد... و می دانم که هر نگاهت چگونه آبی روی ِ آتش غم هایم میریزد و همه چیز را آرام و آرام تر میکند.... نگاهم میکنی و دلم را بیشتر به نامت میزنی ...بین تمام حسای شیرین ِدلم تنهاترین واژها را برمیگزینم تا اندکی از حال دلم را آن طور که باید،برایت توصیف کنند.... حال ِ دلم را خوب میکنی.... با هر نگاه ...با هر حضورت......................

+نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت۸:٥٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
شب نشینی...

به شب نشینی  ِچشمانم دعوتی... امشب را در کنار ِچشمانم بنشین و بمان تا پایانش،این شب را از برکت بودنت برپا کرده ام............

+نوشته شده در ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
گم...

در سیاهی شب گم میشوم، تا شاید سحری پیدا کند مرا چشمانت................

+نوشته شده در ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خ..س...ت...ه...

اون وقتا دیوار دلم انقدر نازک نبود که بخواد با هر ضربه ایی آوار بشه و راه نفس و ببنده... اون وقتا هر چیزی نمیتونست انقدر راحت اشک ِاز ته دل منو دربیاره..... اون وقتا ........................

حالا چرا اینجوری شدم........

بُریدم دیگه...از همه چی...از دنیا و آدماش...از خودم...از این رفتنهای بی مقصد.... مقصد و هم که مشخص میکنم نمیدونم چطوری یهو سر از کوچه ی بن بست درمیآرم یا اینکه یه تابلوی ایست گنده جلو راهم سبز میشه و بازم مقصد بی مقصد.......... خیلی خسته ام....خیلی.......................

+نوشته شده در ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:۳۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
روزی یک اشتباهی...

شاید این قصه دیگر خواندنش هم گناه باشد چه برسد به اینکه به یادش بیآوریم .... قصه ی روزی یک اشتباهی بی معناتر از آن است که ساعتها را به خواندن جزئیاتش سپری کرد.... به همین اختصار کفایت میکنم..........

         بودم.....بودی.....رفتی................

                                           خلاص...........

+نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
برزخ...

در برزخی که اسمش را رسیدن ِبه تو گذاشتم بی درنگ جهنم را تجربه میکنم... تکرار این جهنم ِبرزخی، در تک تک ثانیه های بی تو، امانم را می بُرد...نمیدانم که به کدامین گناه در آتش دوری تو میسوزم... و کدامین دلیل مرا این چنین به این جهنم گرفتار کرده است که قصد دل کندن از آن را ندارم ....

تا رسیدن ِ به تو راه زیاد است... و هر ثانیه اش بدون تو، سوختن ِدر آتش...   به جانم میخرم این رنج را،اگر بدانم حقیقتآ پایانش تویی.................

+نوشته شده در ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
امید=آرزو=انگیزه...........

در ستون گمشدگان روزنامه...با خط ِ درشت آگهی ِگمشده ی من با جای ِخالی ِتصویرش خودنمایی میکند....نمیدانم تا کِی باید به چاپ برسانم این آگهی را... چقدر زمان مانده تا دوباره بودنش.............

 

 "امیدم...عصر ِیک روز بارانی وجودم را ترک کرده و تاکنون به من بازنگشته است...اگر کسی خبری از امید گمشده ی من دارد با نشانه ایی، دلی را از ناامیدی برهاند "..........

 

 

+نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
دوری و دوستی...

شاید بودن های مداوم کار دستمان داد...شاید باید " دوری و دوستی " را رعایت میکردیم.. شاید باید جایی برای دلتنگی می گذاشتیم....

اما چگونه؟؟...چگونه این امر محقق میشود وقتی در کنارت هم، دلتنگ ِلحظه هایی هستم که تو نیستی..چگونه باید بودنت را کم میکردم از لحظه هایم،وقتی با تو ساعت ها مثل برق می گذشت و من چیزی از این گذر زمان را نمی فهمیدم....

    چگونه جایی برای دلتنگی بگذارم وقتی پُرم از دل تنگی برای تو.........

+نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تکاپوی بیهوده...

در بین پنجه های دیو ِتنهایی، قلبم معصومانه دست و پا میزند تا شاید راهی پیدا کند برای بودن.....در این جدل گاهی تنهایی و گاهی قلبم غلبه میکنن بر دیگری...من دیگر خسته ام از این تکاپوی بیهوده در این جدال بی فرجام.....پایان این بازی به کجا می انجامد؟.....

      نمیدانم...چاره ی قلبم انگار، آرام خفتن در میان پنجه های تنهایی ست..............

+نوشته شده در ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
غم...

غم را بخش میکنم...... غم.... یک بخش است... جای تعجب دارد که پس چگونه تمام بخش بخش ِ وجودم را فراگرفته است همین یک بخش...............

+نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چرا...

مگر نمی گویند چشم در برابر چشم؟؟؟؟؟؟

پس چرا چشمانت در برابر چشمانم قرار نمیگیرد........

+نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بخند...

لبخندت انقدر حس خوبی بهم میده که تمام خستگی های ِیه روزم و به سرعت ثانیه ایی از بین می بره.. می خندی و تو چال ِ گونه هات دلم و به دام میندازی و اسیرم میکنی....

         بخند که من به این اسارت محتاجم و میل به آزادی ندارم.....بخند.........

+نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٤٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ماه من....

عکست را چارچوب ِ پنجره قاب گرفته است...

چه زیبا بر دیوار ِ آسمان نقش بسته است تصویرت...از هر زاویه ایی می بینمت...تو هم خیره ایی به من....به خاطر ِ حضورت، تاریکی اتاقم جایش را به روشنی ِ مهتاب میدهد ...........دلتنگیم را با نگاهی به باد میدهی..................

                       این حکایت هر شب سالهای من است................

+نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بغض...

 بغض،تنها چاره ی دل ِشکسته ایست که خورده هایش مجال ِنفس کشیدن را،از آن گرفته اند.........

 

+نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤٥ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
عطر....

تنده..... بوی ِ عطرت و میگم.....

تو تک تک ِفضاهای خونه استشمام میکنم عطر تند ِ تنتو........

وغوطه ور میشوم درابر ِخیال ِتو، با عصاره ی عطرت..........................

+نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت٢:۱۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تعبیر...

تعابیرِ ِ زیادی می شود احساس کرد از این سکوت....

همهمه ایی در من پایکوبی میکند... قلبم یک چیز،عقلم یک چیز و چشمانم یک چیز ِدیگر را می گوید... هر کدام یک تعبیر از سکوتت دارند...

من را از این برزخ بِرهان...تنها خودت معنایش کن سکوتت را... و بگو که قلبم و تو تعبیر را به یک میزان بلدند...................

+نوشته شده در ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بازی...

به چشمای  ِهم خیره میشیم..از فاصله ی نزدیک..میگی هر کی زودتر خنده ش بگیره باخته...

و من مات ِ تماشای چشمات..به بهونه ی این بازی ِ کودکانه، نگات و برای ِچند دقیقه تمام و کمال تصاحب میکنم...

ازذوق ِچشمایی که به چشمام خیره مونده بی اختیار لبخندی حاکی از رضایت ِ قلبم، لبهامو پُر میکنه...مثل بچه ها ذوق میکنی و میپری هوا که: خندیدی...من بُردم..... تو خبر نداری از دلی که همیشه بازنده ی توء ِ ...

هنوز لبخند داره رو لبهام خودنمایی میکنه...حال ِدلم میگه ولی این دفعه رو انگار بدجوری من بُردم................

+نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پلک...

 آهسته.....آهسته تر از آنچه که فکرش را بکنی به خواب من سَرَک میکشند چشمانت...

و انقدر به من نزدیک میشوند که تصویر خودم را در آنها میبینم.....

تو پلک میزنی، و من دیگر ندارمت......آه به همین سرعت به پایان رسید عاشقی ِ چشمانم.....................

+نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت٥:٥٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بهونه ی مشترک....

دیگر صدای ِنفسهای ِقلم در گوش کاغذ طنین نمی اندازد..... گویی حرفی بین قلم و کاغذم نمانده که گفته نشده باشد.... بهونه ی مشترک برای گفتن و شنیدن هایشان از بین رفته.....و قلمم نفس های آخرش را،رو تن ِ کاغذ میکشد....بی هیچ اصراری برای دوباره ماندن.......................

+نوشته شده در ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خورشید...

شب بود، ولی تو نبودی...شب موند ،چون نیاومدی.... روز نمیاد تا تو نیای.......دلتنگ طلوع ِخورشیدم..بیا.............

+نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت٦:۳٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
مسافر...

دلم کبود شد از بس ضربه خورد..... شاید اگه تو مرهم نذاری رو زخمای دلم دیگه تحمل یه روز زندگی هم سخت بشه.... معنی دل گرفتن و نمیدونم چطوری و به چه زبونی بگم تا قابل درک باشه حال دلی که هر چند وقت یه بار اینطوری بیرحمانه میگیره و حتی راه نفس کشیدن و هم برام سخت کنه.... احتیاج دارم به اون آرامشی که هر از چند گاهی هوس سفر از دیار دلم رو میکنه و مسافر میشه....

+نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
باش...

باش....بدون هیچ پسوند و پیشوندی....فقط باش!! حمل ِ این همه دلتنگی خودش کمرشکنه...تو نخواه دیگه با فکر نداشتنت خُرد شم.. فقط باش.........

+نوشته شده در ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت٥:٠٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بدبین...

باور احساسات و مهربونی های تو  دیگه سخت شده ... نمیدونم...یا تو نقش یه عاشق و بد بازی میکنی که اینجوری دیگه باورش محاله...یا ذهن بدبین ِمن مقصره که جدیدا حتی به چشمام هم سوءظن داره.......... مقصر من یا تو؟؟...

   

+نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چشمان بسته...

چشمانم نتوانست تنها نگاه کردن به افق را تاب بیاورد ... بسته شد.. در پشت پلکهای من چه باشکوه میرقصی هر لحظه که برهم میگذارمشان....  و چه سریع دلتنگیم به پایان میرسد در تماشای خاطراتت که رقص کنان از یکدیگر سبقت میگیرن و جای خود را به خاطره ایی دیگر میسپارند....    گویا زندگی در پشت ِچشمان ِبسته جریان دارد.........

+نوشته شده در ٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت۸:۱٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چندتا...

چقدر آب میتونه آتیش غمتو خاموش کنه؟ چندتا روز و ماه و سال دیگه باید بیاد و رد بشه تا نبودن و ندیدنت عادت شه؟چندتا قرص آرام بخش رویای یه خوابِ آروم و واسه چندلحظه میتونه بهم هدیه بده؟چرا ندیدنت نمیشه جزء عادتها؟چرا یادت نمیخواد از یادم سفر کنه؟چرا تموم نمیشه خاطرات با تو بودن؟؟چقدر دیگه باید صبر کنم تا آرامش؟..........

+نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت٧:٢٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
کتاب واژگان...

رفتنت آرام اما پُر سر و صدا بود... خرد شدن قلبی که زیر پاهایت صدایی شبیه به خش خش له شدن برگها را در یک روز پاییزی تداعی کرد ...رفتنت باور کردنی نبود و شدنی شد... رفتی تا همیشه در یادم بماند که،تنها با تو زندگی معنا نداشت،من بودم که زندگی را در تو معنا کردم و تو را زندگی دانستم...رفتی و فهمیدم کتاب واژگان من زندگی را به خطا معنا کرد....معنی زندگی تو نبودی، اصلاح میکنم.............. 

+نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩٠ساعت٥:٢٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
شونه هات....

باور کن شونه های تو برام بیشتر از یک تکیه گاه امن است و آرامش بخش... همان هنگام که اشکهایم را به آغوش میگیرند و شاهد بارش چشمهایم هستند ... با حضورشان باری را از دلم بر میدارند ........

+نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت٤:٠٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ستاره......

به نگات احترام میذارم...نگات برام عزیزه... نمیخوام با هیچ چیزی ناراحت کنم اون جفت ستاره ی آسمون ِ شبو.... پس بدرخش و روشن کن این شبای خاکستری و... گلایه ها رو میذارم واسه فرداها.......

+نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت۸:۱۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
.........................

گوش کن به این صدای سکوت... هر صدایی که پُر آوازه نیست... صدای سکوت من شده فریاد...یه خشم فروخفته... سکوتم و ببین و باور بکن که هر سکوتی معنیش آره نیست..................

+نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٠٥ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
الو...

الو..الو...سلام.کسی اونجا نیست؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شدمثل صدای یک فرشته...

-بله با کی کار داری کوچولو؟ -خدا هست؟باهاش قرار داشتم قول داده امشب جوابمو بده.. -بگو من میشنوم ... کودک متعجب پرسد مگه تو خدایی؟من با خود خدا کار دارم.. -هر چی میخوای به من بگو قول میگم به خدا بگم... صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پاییز...

در این روزها و لحظات تابستانی،کوچه های شهر من بویی از تابستان نبرده اند..هنوز پاییز حاکم تمام دنیای من است.........

+نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
عذاب...

اینجا،گوشه ی دنج خاطرات مینشینم و دفتر بودنهایت را در خیال ورق میزنم..هنوز صدایت لا به لای این دفتر پُر است،صدایی که بی وقفه صدا میزند دلم را به سوی چشمانت... غریبانگی من از من نیست مقصر تو بودی که عاشقم کردی تا با رفتنت اینطور تَرَک بردارد قلبی که با تو محبت را باور کرد... جای خالی تو با هیچ گلی پُر نمیشود گلم،چون هیچ گلی دیگر بوی گل نمیدهد چه برسد به تو شاه گل زندگی... نخواه که از جنون ندیدنت به بیراهه بزنم،ندیدنت عذاب است لااقل یکبار به خوابم بیا..............

 

+نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت٧:٥٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
هنوز تو را دارم....
گاهی که دلم...
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...
چشمهایم را فراموش می کنم...
اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند...
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس...
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست...
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد...
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند...
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست...
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد...
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است...من هنــوز تورا دارم....
 
 
 
+نوشته شده در ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت۳:٤٦ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ابهام...

عشق صدای فاصله هاست..فاصله هایی که غرق ابهام ند......

+نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٠ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
شاید...

شاید اگه دوست داشتنت برای قلبم الزامی نبود بعضی وقتا دوستت نداشتم..شاید اگه دیدنت دل و آروم نمیکرد هیچ وقت دیگه نمی دیدمت.. شاید اگه صدات برام بهترین آهنگ زندگی نبود صدات و نمیشنیدم..شاید اگه..!!! 

اما حالا که میدونی هم مایه زنده بودنی.. هم آرامش جون.. چرا سکوت کردی و گمی.. دلیل زندگی........ 

+نوشته شده در ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بازی...

هرچقد با کلمات بازی میکنم تا راضی شن بیان حرف دلم و قشنگ بهت بزنن باز لوس بازی درمیارن و ناز میکنن و نمیان..  چند وقته از صبح تا شب وقتم و گذاشتم برای بازی با اینا...ولی انگار نه انگار... بی انصافا رحم ندارن...نمیدونم شاید باید ببرمشون شهر بازی!!........

+نوشته شده در ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
اخطار...

راستش الان یه چیزی تو یکی از وبلاگهایی که هیچ آشناییتی باهاش نداشتم دیدم که مجبورم کرد این پست و بذارم!  خواهشا..وجدانا..از دست نوشته های من بدون ذکر منبع،استفاده نکنید..خیلی زور داره نوشته ی خودتو با تغییر فقط یه جمله ی آخرش جزء نوشته های دیگرون ببینی...اینو گفتم که بعدا نگی نگفتیا!!! نکن این کارو عزیز من...نکن.....

 

+نوشته شده در ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بی پروا...

بی پروا اسمت را در گوش شب هِجی میکنم....تمام ِ تصویرت را قلم میزنم، و به حرمت ِنگاهت ایستاده چشم انتظار می مانم..

هنوز هم شبهای من غرق رویای وهم انگیز توست..با این تفاوت که اینبار حضورت تنها در رویا جاریست و نه در حقیقت.. بی وقفه به یاد میآورم آن روزهایی را که بودی..و چشم هایم را میبندم به روی ِاین نبودنها و جاهای خالی.............

+نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٢٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
کتمان...

باران می خواهم

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان ...

+نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
واژه...


برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود..فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم...احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم چیزهایی مثل آینده.....رفتن....ماندن........حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن...

+نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
شب آرزوها...

فردا شب،شب آرزوهاس....خیلی اسم قشنگی داره...شب ِ آرزوها..خوش آهنگه..دوسش دارم!! فردا شب شبی ِ که خیلی ها در موردش خیلی چیزای خوب تعریف کردن که شنیدنش آدم و قلقلک میده که امتحانش کنه تمام و کمال.....فردا شب منم می خوام بشینم و درست و حسابی کل آرزوهای بزرگ و کوچیکی که تو دلم انبار شده رو بگم ... شاید شب آرزوهای سال نود ،شب رسیدن به آرزوهای منم باشه..... شاید .....

+نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
صدا....

اَه اَه اَه.... بااون صدای زشت و بی ریختت... کدوم آدم احمقی پیدا میشه که از صدات تعریف کنه... اَه... کجای این صدا قشنگه....بابا جان ما نخوایم صدای شمارو بشنویم باید کیو ببینیم؟؟؟ نخوایم بیای تو فکر ما چیکار باید بکنیم؟؟؟جواب بده دیگه لامصب... من دیگه دوست ندارم صداتو بشنوممممم...

لا مصب تا صدات به گوشم میخوره دوباره هواتو میکنم...دوباره دلم برات تنگ میشه دوباره میخوام پیشم باشی...خودت میدونی که چقدر صداتو دوست دارم .... باز دلم برات تنگ شده...من صداتو دوست دارم چون صدای تو ءِ.....چون ............

+نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤٦ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
خلوت...

این تعطیلات چه به موقع بود... نیاز داشتم بدون حضور مشغله های کاری و درسی هر روزه یه چند روزی با خودم خلوت کنم...

+نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٩ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

گفتن ِ از تو فقط و فقط منو دلتنگتر میکنه... موندم چیکار کنم...بگم و دلتنگت بشم یا نگم و ...!!!

 

 

+نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٠:٥٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
نگاه...

چی میشد اگه یه عکس از مدل نگاه کردنت کل دیوارای این اتاق و می پوشوند ... آخ اگه میشد اون وقت، هر موقعه هر طرف و نگاه میکردم چشای مهربونتو داشتم...

+نوشته شده در ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت٧:٠۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بعد من...

گفتن دوستت دارم نیاز به دونستن ادبیات خاصی نداره... هر وقت که گفته میشه تو صف زیباترین و گوشنوازترین آهنگا قرار میگیره... خوب بودن کار سختی نیست.. میشه خوب بود،همیشه همه جا...ولی بعضی وقتا هم همین که بد نباشی کافیه ...

می خوام خوب باشم ... به اونایی که برام عزیزن بگم دوسشون دارم... دوست دارم بعد از اینکه دیگ تو این جنگل زمینی نبودم خیلیا به خاطر خوب بودنم و اینکه سیاه بازی زمونه نتونس سیام کنه تا همرنگ جماعت سیاه دل بشم، دلشون برام تنگ شه...

+نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱۱:۳۳ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
اعتراف...

راستش می خوام اعتراف کنم... یه چیزی بیشتر از اون که فکرشو بکنی دوستت دارم.... نه فقط واسه اینکه زیادی خوبی...واسه خیلی چیزا... واسه خودم...واسه حالم.. واسه دلم... می خوام بلند بلند بگم که   :  

  دوستت دارم ...

+نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
پیرمرد عاشق...

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم...

+نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت٩:٥٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
هرگز...

هرگز...هرگز ...هرگز فراموش نمی کنم سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم...

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:«دوستت دارم»

تو بزرگ بودی ... آنقدر بزرگ ...که رویاهای من در سرزمین خیال تو قاصدکی بیش نبود

بزرگ بودی و دست نیافتنی و من می دانستم در دست نیافتنی ها عظمتی ست پرستیدنی..

زندگی با تو خاطره ای برای من نبود ...خاطره های با تو تمام زندگی من است...

زیر نگاه پاییزی تو من چونان برگی افتادم و از آن روز زیر پای رهگذران خرد می شوم....

+نوشته شده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
........

                            

               در کنارت همه چی آرومه......

+نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٥:٠٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
دوست داشتنی...

برای من داشتن ِهمچون تویی،کفایت است، تا تمام ِدنیا را زیبا ببینم ..و تورا دوست دارم ای عزیز دوست داشتنی که نهایت آرزو و خواستنی....

+نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۱:٢۳ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
قول...

همیشه تو اون لحظه که دیگه قشنگ رسیدم به ته خط ،از عالم و آدم خسته شدم،نای رفتن و موندن ندارم،دستای مهربونت پیدا میشه و راه و برام باز میکنه.... این بارم مثل همیشه همون موقعه ایی رسیدی که دیگه نای جنگیدن نداشتم و ته خط و با تموم جونم لمس میکردم...رسیدی و باز من به خودم اومدم که دارمت،که با منی،که حواست به منه، که میفهمی منو .... چند روزه کوتاهی کردم در حقت ببخش ولی به خودت قسم دوباره برگشتم دوباره همونی میشم که می خوای، توأم کمکم کن نذار بدون تو و یادت بمونم، همراهم باش تو این مسیر زندگی ... منم به مهربونیت قسم قول میدم بنده ی خوبی برات باشم خدای مهربونم.....

+نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٩ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
راهنما...

نمیشه که تو باشی و من عاشقت نباشیم..
فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است ..
دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است ..
بیراهه ای که به کوچه ی عشق
می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!
راهنما شده ام ….       

+نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٩:٥٧ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()
ع..ش..ق...

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود..
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند..
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود..
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است..
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد..
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است..
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود..
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه..
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد..
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست...

+نوشته شده در ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۸:٠٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()